انتقال صفات در انسان تابع فعل است و تابع فاعل نیست. در برخورد با بچهها و در انتقال دادن و آموزش دادن٬ این نتیجهگیری خیلی مهمی است. منظور از اینکه انتقال صفات، تابع فعل است، این است که وقتی یک کسی کاری را انجام میدهد، اگر آدم خوشش بیاید، مثلاً یک نفر دانشگاه قبول شد، من خوشحال میشوم یا یک نفر خوشبخت میشود و عروسی میکند، من ناراحت میشوم؛ اینجا چیزی که تعیین کننده است، اول خوش آمدن من است و دوم آن فعلی است که اتفاق افتاده است.
یعنی وقتی یک نفر دانشگاه قبول میشود، من خوشحال میشوم. سیستم هستی و قسمتی که مربوط به درون خود انسان است، میگوید که تو این چیز را دوست داری یعنی تو دانشگاه قبول شدن را دوست داری و علم را دوست داری؛ پس کمکت میکنیم که این اتفاق برای تو هم بیفتد و اگر خواهانش باشی برای تو هم بیفتد؛ حداقل اگر خواهانش نیستی، آن شادی و شعفش به تو هم منتقل شود.
اینجا انتقال صفات انجام میشود و وقتی من از قبولی کسی در دانشگاه خوشم میآید، آن توانایی علم و قبول شدن به من منتقل میشود. چون هستی بر اساس دوست داشتن و عشق بنا شده باشد که اگر این فرض را در نظر بگیریم که در وادی چهاردهم است. وقتی من چیزی را دوست داشته باشم و محبت نسبت به آن داشته باشم، آن صفت و ویژگی به انسان هم منتقل میشود. حالا اگر یک نفر یک کسی را پیداکرده و واقعاً دوستش دارد و دارد خوشبخت میشود، من ناراحت میشوم؛ اینجا بخش صور پنهان هستی کاری ندارد که آن شخص کیست که حالا خوشبخت شده، میگوید تو از محبت، از ازدواج، از اینکه یک نفر عاشق بشود خوشت نمیآید؛ بنابراین بهتر است که تو از این قضیه بهرهمند نباشی، چون دوستش نداری ما هم به تو نمیدهیم و چیزی را که دوست نداری طبیعتاً نباید داشته باشی.
بنابراین انسان از آن عشق و از آن مسئله محروم میشود. اینجاست که میگویند چیزی که بدش میآید سرش میآید، در واقع از این قانون پیروی میکند. من خودم وقتی دوستانم در دانشگاه مشکلات درسی پیدا میکردند، خوشحال میشدم. این یک چیز شخصی است و آدم باید در عمق وجودش نگاه کند و باید با خودش صادق باشد که اگر برای دیگران از نظر آنها اتفاقات خوبی میافتد و آدم خوشحال نمیشود واقعاً باید به سلامت روان و درون خودش شک بکند؛ این نشاندهنده وجود یک بیماری خیلی بدی است و مطمئناً کسی که از رنج دیگران احساس خوشحالی به او دست میدهد و از موفقیتهای دیگران احساس ناراحتی به او دست میدهد، این نشاندهنده این است که چقدر در تاریکی است و چقدر شرایط بدی دارد و وضعیت خرابی دارد و مطمئناً عواقب خیلی بدی برایش اتفاق میافتد چون از تمام آن بدبختیهایی که دیگران به سرشان میآید خوشحال میشود، همه آنها را برای خودش جمعآوری میکند و همه آنها را به سمت خودش جذب میکند.
من این کار را کردم و در سال دوم دانشگاه که بودم این صفت را که داشتم بعدش برای من افت تحصیلی شدیدی به وجود آمد و بعدش برای من مشروطی به وجود آمد و اخراجی به وجود آمد و 3 سال شب و روز نداشتم و در دانشگاه میگفتند برو امتحان بده ببینیم چه میشود، اگر خوشمان آمد اجازه میدهیم ادامه تحصیل بدهی و اگر هم فلان درس را افتادی، دیگر اصلاً دنبالش را نیایی که بگیری و مطمئن باش که اخراج هستی. آن 3 سال را من با این شرایط گذراندم و نمیدانستم از کجا دارم این ضربه را میخورم. هر کجا تلاش میکردم، تلاش من نتیجه نمیداد. من تلاش میکردم برای اینکه درسم خوب بشود و نمره بیاورم، ولی چون از مشروط شدن و از افتادن خوشم میآمد و در واقع ثابت میکردم که از سقوط دیگران یا نمره نگرفتن آنها خوشم میآید، نیروها در آن جهت کار میکردند؛ یعنی به من کمک میکردند که بیشتر سقوط بکنم و این وضعیت ادامه داشت و آنجا من بیشترین درجه ترس را تجربه کردم، چون امتحانهایی بود که من باید در آنها شرکت میکردم و مثلاً باید از 14 یا از 12 یا 10 بالاتر میشدم که بتوانم ادامه تحصیل بدهم و من آنجا 2 ساعت وقت داشتم که از 4 سال دفاع بکنم. یعنی 4 سال تحصیلم اگر بالای 12 میشدم میتوانستم ادامه بدهم و اگر پایین 12 میشدم نمیتوانستم ادامه بدهم و آن 2 ساعت و 2 روز قبل از آن من نمیدانستم چه لحظاتی را دارم سپری میکنم و آرزو میکردم جای کلاغها یا گربههای دانشگاه باشم که برای خودشان راحت میآیند و زندگی میکنند.
یک قانون خیلی مهم دیگر وجود دارد. اکثرا صحبت میشود، ممکن است بحثهای مختلفی بشود، بحثهای اجتماعی بشود، بحث از کمبود بشود، بحث از نقصان بشود و خیلی وقتها این بحثها در خانوادهها و جاهای مختلف مثل ادارهها جریان دارد و آدمها موفقیتها و یا شکستهایی را که به دست میآورند، عموما با یکسری از مسائل مرتبط میدانند، یعنی میگویند که من این نتیجه را گرفتم، جامعهاینطوری بود و من را به این سمت سوق داد و یا شرایطم اینطوری بود. البته حالا جدیدا برعکس شده و بچههای کنگره که در تلویزیون میروند صحبت میکنند، آن مجری میخواهد یک جوری بگوید که تقصیر اجتماع هم هست و یکی از بچهها میگفت اصلاً تقصیر اجتماع نبود و همهاش تقصیر خودم بود و این جریان دقیقاً برعکس شده بود.
یک قانون جالب در فیزیک به نام "قانون چشمه" هست. قانون چشمه میگوید که اگر یک نقطهای در فضا وجود داشته باشد (اینها را میتوان به انسان انطباق داد) حالا این نقطه هر جا باشد، اگر این نقطه بخواهد به محیط اطرافش تابش داشته باشد و مثل یک چشمه بجوشد و به محیط اطرافش چیزی را انتقال بدهد یا مثل یک ستاره بدرخشد و اطراف خودش را بخواهد نورانی بکند، این قضیه، تابشش، چشمه بودنش یا چاه بودنش که سیاهچاله بوده و از اطراف خودش انرژی محیط را بکشد، هیچ ارتباطی به وجود بارهای منفی یا مثبت اطرافش، میدانهای مثبت و منفی اطرافش ندارد. یعنی مهم نیست که تمام دور آن بار پر از میدانهای منفی باشد و تمام قطبهای منفی عالم، دورش وجود داشته باشند، هیچ تأثیری در اینکه آن نقطه بتواند مثل یک ستاره بدرخشد ندارند؛ فقط یک عامل وجود دارد: میزان بار موجود در درون آن نقطه. یعنی آن نقطه در آن بار مثبت باشد یا بار منفی باشد یا بار خنثی یا کم یا زیاد باشد یا چگالی زیادی داشته باشد، آن تعیین کننده است. آن چگالی موجود در آن نقطه تعیین میکند که آن نقطه ستاره باشد، چشمه باشد یا یک سیاهچاله باشد یا یک نقطه خنثی بیتفاوتی باشد. محیط اطراف میدانهای خیلی قوی میتوانند ایجاد بکنند ولی نمیتوانند در این خاصیت آن تأثیری بگذارند. حالا اگر این را به خود انسان انطباق بدهیم (انسان در هستی مثل ذره عمل میکند) و آن نقطه خود ما باشیم؛ اینکه من موفق باشم مثل یک ستاره بدرخشم یا مثل یک چاه عمل بکنم، هیچ ارتباطی به این ندارد که دور من چه خبر است و چه موجوداتی هستند و چه افرادی هستند و در چه جامعهای دارم زندگی میکنم.
جامعه پر بار منفی است، باشد، در تابش من هیچ اثری ندارد. دور من پر آدمهای مثبت هستند، پر سیستم های خوباند که دارند کار میکنند و آدمهای الهی هستند، هیچ ارتباطی ندارد که من بخواهم مثل یک چاه عمل بکنم و اطرافم را تخریب بکنم. این سؤال پیش میآید پس محیط چه کاره است؟ محیط اجتماعی که میگویند آدم، خانواده، چه کاره است؟ ارتباطش به این صورت است که وقتی آن نقطه که یک انسان است شروع به فکر کردن میکند، وقتی اندیشه مثبت دارد این فکرش یک خط و یک لاین ایجاد میکند و شروع میکند به جذب کردن بارهای مثبت اطراف خودش. یعنی من وقتی اندیشه مثبت داشته باشم، دور و بر من 100 تا بار منفی است، 5 تا بار مثبت است، آن فکر من روی آن 5 تا متمرکز میشود و شروع میکند آن چگالیهای بار مثبت 5 تا را جذب کردن به خود من؛ یواشیواش بارهای مثبتی از سیستم وارد نقطه مورد نظر میشود. وقتی وارد نقطه شد، آن نقطه یواشیواش چگالی بار مثبتش بالا میرود؛ وقتی چگالی بار مثبتش بالا رفت، مثل یک ستاره میدرخشد و مثل یک چشمه عمل میکند و به محیط خودش میتواند انرژی مثبتی را ساطع بکند.
وقتی که افکار منفی باشد، من روی قسمتهای منفی متمرکز میشوم و اتفاقات بد و اخبار بد و ظلمهایی که شده و شروع میکنم به جذب کردن آن بارهای منفی؛ ممکن است بار من در ابتدا مثبت هم باشد ولی یواشیواش آن بار منفی با بار مثبت من جمع میشود و یواشیواش بار را ضعیف میکند؛ اولش میشود چشمه کم نور، بعد میشود یک مرداب و بعدش میشود یک باتلاق؛ ممکن است ظرف چند ماه یا چند سال این اتفاق بیفتد، ولی بدون شک اگر افکار و اندیشه من منفی باشد و من منفی نگر باشم، در ادامه قطعاً و یقینا من تبدیل به یک نقطه میشوم با چگالی بار منفی که در محیط اطرافش جز به وجود آوردن میدان ناراحتکننده و منفی، هیچ کاری انجام نمیدهد؛ یعنی آدمها از کنار من بودن احساس ناراحتی به آنها دست میدهد و دوست دارند زودتر دور بشوند و فاصله بگیرند، چون این ویژگی را من دارم به محیط اطرافم تابش میکنم.
برچسبها: حقه های نفس , استاد امین دژاکام
.: Weblog Themes By Pichak :.
